مدتهاست دلم احساس سنگینی می کند...
مدتهاست یاد گرفته ام گریه نکنم...
مدتهاست دلم نتوانسته خودش را سبک کند...
مدتهاست دیگر در عمق قلبم کسی لانه ندارد...
مدتهاست تمام باورم این است که هرچه بود تمام شد،
چه خوب ، چه بد
نسیمی بود که وزید و رفت...
مدتهاست دلتنگ بارانم...
مدتهاست عاشقی را از یاد برده ام...
مدتهاست یاد گرفته ام بگویم، بنویسم خوبم
تا بقیه بشنوند و بخوانند
و باور کنند که خوبم...
حواست به دلت باشد... آن را هرجایی نگذار!
این روزها دل را میدزدند...
بعد که به دردشان نخورد
جای صندوق پست
آن را در سطل آشغال می اندازند!
و تو خوب میدانی
دلی که المثنی شد! دیگر دل نمی شود...
امروز یادم افتاد
دفتر خاطراتی که
خیلی وقت است
چیزی در آن ننوشته ام...
با خودم میگم:
"فکرش رو بکن یه روزی میمیری!
اون میمونه و این دفتر"
دلم میسوزه برای تو
که میشکنی روزی که من نیستم
تو این دفتر رو میخونی
خرد میشی وقتی میفهمی
چقدر به یادت بودم...
دلم برای کسی تنگ است که گمان می کردم
می آید...
می ماند...
و به تنهاییم پایان می دهد!
آمد...
رفت...
و به زندگی ام پایان داد...
یه وقتایی تو زندگیت میرسه
که باید دستت رو بزنی زیر چونت
و
جریان زندگیت رو فقط تماشا کنی
بعدشم بگی
به درک...
من بی تو
فقط یک ضمیر ساده و تنهاست...
که دست و دلش به هیچ کاری نمی رود...
چقدر خواب ببینم که مال من شده ای؟
و شاه بیت غزل های لال من شده ای؟
چقدر خواب ببینم که بعد آن همه بغض
جواب حسرت این چند سال من شده ای؟
چقدر حافظ یلدا نشین ورق بخورد؟
تو ناسروده ترین بیت فال من شده ای...
میان کوچه می پیچد صدای پای دلتنگی
به جانم می زند آتش غم شبهای دلتنگی
چنان وامانده ام در خود که از من می گریزد غم
منم تصویر تنهایی، منم معنای دلتنگی
چه می پرسی زحال من؟ که من تفسیر اندوهم
سرم مأوای سوداها، دلم صحرای دلتنگی
در آن ساعت که چشمانت به خوابی خوش فرو رفته
میان کوچه های شب شدم همپای دلتنگی
شبی تا صبح با یادت نهانی اشک باریدم