تبلیغات
[RB:Code_Popup] عاشقانه ترین وبلاگ - قسمت چهارم رمان زیبا و عاشقانه سفر به دیار عشق
عاشقانه ترین وبلاگ
خداحافظ گل مریم گل مظلوم پردردم نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم
خداوندا ! دستهایم خالی است و دلم غرق در آرزوها، یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا کن یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن...

http://s4.picofile.com/file/8177957876/perspoli30ha6.gif

http://s3.picofile.com/file/7830324301/safar.jpg

به سرعت ظرفا رو میشورمو به اتاقم پناه میبرم... سرم درد میکنه... یه مسکن از داخل کیفم درمیارمو بدون آب میخورم... رو تخت دراز میکشم... ترجیح میدم بخوابم

با صدای داد و فریاد بابا از خواب بیدار میشم... نمیدونم چی شده...
بابا با داد میگه: این دختره ی ... رو آوردی خونه... تو خجالت نمیکشی
طاها با لحن آرومی میگه: بابا......
بابا: بابا و مرگ... اون از اون ترانه که اون طور مرد... اون از اون دختره ی ... این هم از تو
میخواستم از اتاق خارج بشم که با شنیدن حرف بابام یه بغض بدی توی گلوم میشینه و نظرم عوض میشه.... در رو آهسته قفل میکنم تا کسی مزاحمم نشه


http://s2.picofile.com/file/7709174080/122313.gif


رو تخت میشینمو زانوهامو بغل میکنم... صداهاشون رو میشنوم
بابا: پس هر وقت من نیستم دست این دختره رو میگیری میاری اینجا
طاها: بابا لذارین توضی........
بابا با داد به دختره میگه: عوضی یه چیزی تنت کن و گورتو گم کن
صدای مژگان رو نمیشنوم... بعد از چند دقیقه صدای بسته شدن در و سیلی ای که فکر میکنم از جانب بابا به طاها میرسه... دلم میگیره... با اینکه امروز از طاها سیلی خوردم دوست ندارم طاها هم سیلی بخوره... طاها فقط عاشقه اما عاشقه بدکسی شده... کسی که اون رو فقط وفقط برای جیبش میخواد... کسی که با رابطه ی جنسی سعی میکنه طاها رو به خودش بیشتر وابسته کنه و طاها چه سادست که همه چیز رو برای چنین دختری زیر پا میذاره... من مطمئنم که یه روز مژگان ترکش میکنه... با صدای طاها به خودم میام
طاها با داد میگه: من عاشقشم... میخوامش.. اون همه چیز منه... چرا نمیفهمین؟
بابا با عصبانیت میگه: اون کسی که نمیفهمه تویی احمق... اون دختره تو رو نمیخواد پول بابات رو میخواد
طاها: شما همه چیز رو توی پولتون میبینید
بابا: هنوز خیلی بچه ای فقط هیکل بزرگ کردی
طاها: حتما اون دختره ی بی همه چیز راپورت من رو بهتون داده
بابا با داد میگه: کی رو میگی؟
طاها: ترنم
بابا با عصبانیت میگه: هزار بار بهت گفتم اسمش رو نیار... مگه اون هم میدونه؟
از همین جا هم صدای پوزخندش رو میشنوم: به جای گیرای بیجا به من بهتره حواستون پیش اون دخترتون باشه تا یه گند دیگه بالا نیاره... معلوم نیست این وقت روز خونه چیکار میکنه
لبخند تلخی رو لبم میشینه... همیشه همینطوره... وقتی مشکلی براشون پیش میاد آخر سر همه چیزو رو سر من بدبخت خالی میکنند... طاها هم خوب میدونه چیکار کنه بابا اشتباهش رو ببخشه
با صدای مشت و لگدهایی که به در میخوره از جام بلند میشمو به سمت در میرم
بابا: این در لعنتی رو باز کن
قفل در رو باز میکنم که در به شدت باز میشه من روی زمین میفتم... بابا و پشت سرش طاها وارد اتاق میشن... بابا با نفرت و طاها با پوزخند نگام میکنند
بابا: باز چه غلطی کردی که این موقع روز خونه ای
به زحمت از زمین بلند میشمو با خودم فکر میکنم اگه زود بیام یه جور دردسره اگه دیر بیام یه جوره دیگه
با ناراحتی میگم: باباجون من.....
با داد میگه: به من نگو بابا
سری تکون میدمو میگم: کارام زودتر تموم شد
بابا: لابد باز یه گندی بالا آوردی و اخراجت کردن
-باور کنید من امروز کارام زودتر تموم شده... اگه باورتون نمیشه میتونید از آقای رمضانی بپرسین
بابا که انگار باور کرده میگه: لازم نکرده تو بگی من چیکار کنم... بهتره حواست به کارات باشه... اگه بفهمم دوباره غلط اضافی کردی با دستای خودم میکشمت
بعد هم از اتاق خارج میشه... طاها هم با اخم نگام میکنه و از اتاقم بیرون میره... مثله دخترا رفتار میکنه... برای اینکه خودش رو خلاص کنه منه بدبخت رو به دردسر میندازه... اسمه خودش رو هم میذاره مرد... خودش رو پشت مشکلات یه دختر پنهان میکنه
صداش رو میشنوم که میگه: بابا این وقت روز خونه چیکار میکنید؟
بابا که انگار آرومتر شده میگه: یه چیزی رو جا گذاشته بودم اومدم بردارم که با اون دختره رو به رو شدم... طاها چند بار بگم دور این دختره رو خط بکش
در اتاق رو میبندم نقشه ی طاها با موفقیت اجرا شد... بابا رو به جونم انداخت خودش خلاص شد... حتی نپرسیدن پیشونیت چی شده... بعضی موقع از این همه بی عدالتی بدجور دلم میگیره... اما چاره ای به جز تحمل ندارم... ساعت هفته... ایکاش برمیگشتم شرکت حداقل این همه دردسر نمیکشیدم... هر چند خوابم نمیاد ترجیح میدم دراز بکشم... دوست ندارم به چیزی فکر کنم به رمانی که تا حالا هزار بار خوندم و کنار تختمه خیره میشم... اونو برمیدارمو شروع میکنم برای هزار و یکمین بار شروع به خوندنش میکنم


فصل سوم
چشمامو باز میکنم نگاهی به ساعت گوشیم میندازم... ساعت هفت و ده دقیقست... اصلا نفهمیدم دیشب کی خوابم برد... بدجور دیرم شده... نمیدونم چه جوری خودم رو به موقع به شرکت برسونم... مطمئننا دیر میرسم... سریع از تخت پایین میام که پام میره روی یه چیزی... نگاهی به زیر پام میندازم میبینم رمانی که دیشب میخوندم زیر پام افتاده... لابد وسطای رمان خوابم بردو کتاب از دستم پایین افتاد... خم میشمو کتاب رو از روی زمین برمیدارمو روی میز میذارم... سریع دست و صورتم رو میشورمو شروع میکنم به لباس پوشیدن... شانس آوردم حموم و دستشویی تو اتاقم هست وگرنه باید برای دستشویی رفتن هم هزار تا حرف میشنیدم.. هم از فکرم خندم میگیره هم از این همه بدبختی خودم ناراحت میشم... زودی بیخیال این فکرا میشمو از اتاقم بیرون میرم... میخوام تو آشپزخونه برم تا لقمه ی نون و پنیری برای نهارم آماده کنم اما با سر وصدایی که از آشپزخونه میشنوم منصرف میشم... سریع از خونه خارج میشم تا کسی منو نبینه...بعدش هم با سرعت به سمت ایستگاه اتوبوس حرکت میکنم و حدود یه ربع بعد به ایستگاه میرسم... روی نیمکتهای آهنی میشینمو منتظر اتوبوس میشم... امروز دیگه محاله به موقع برسم... چند نفر دیگه رو هم منتظر اتوبوس میبینم روزای دیگه چون صبح زود میرم تقریبا تنها هستم... بعد از چند دقیقه اتوبوس میرسه و سوارش میشم... توی راه به مهربان فکر میکنم... باید امروز به آقای رمضانی بگم شاید تونست کاری براش کنه... آقای رمضانی مرد بزرگ و با خداییه... تا اونجایی که بتونه به دیگران کمک میکنه... یادمه وقتی امیر بهش گفت یه نفر هست که از لحاظ مالی بدجور توی مضیقه هست با این که مترجم نمیخواست ولی گفت بگو بیاد... همیشه هم غصه ی راه طولانی و حقوق کم من رو میخوره... از یه پدر هم برام دلسوزتره... از زندگی من چیز چندان زیادی نمیدونه شاید اگه اون هم حرفایی رو که بقیه شنیدن میشنید نظرش در مورد من عوض میشد... مگه اطرافیان من از اول باهام بد بودن... تنها چیزی که برام جای تعجب داره اینه که چه جوری این حرف دروغ اونقدر زود تو همه ی فامیل پیچید... خیلی برام عجیب بود حتی همه ی همسایه ها هم بعد از مدتی متوجه شدن... هنوز که هنوزه خیلی چیزا برام گنگه... ماندانا اون روزا میگفت...«ترنم یکی باهات دشمنی داره... صد در صد همه ی این کارا زیر سر یه نفره»... ولی آخه کی؟... من که با کسی دشمنی نداشتم... هیچوقت کاری به کار کسی نداشتم... اون عکسا... اون اس ام اسا.. اون زنگا... واقعا نمیتونم بفهمم... بعضی موقع حق رو به خونوادم میدم... میگم هر کس دیگه ای هم جای اونا بود باور میکرد... اما آخه بعد از چهار سال هنوز که هنوزه بهم فرصت حرف زدن ندادن... هر چند دیگه حرفی هم واسه گفتن ندارم... چی میتونم بگم وقتی خودم هم از همه ی ماجراها بیخبرم... حتی اگه ثابت بشه من بی گناهم چطور میتونم مثله گذشته باشم... شاید بهتر باشه هیچوقت به بی گناهی من پی نبرن بخشیدنشون خیلی سخته... یه حرمتایی شکسته شده... یه حد و مرزهایی ازبین رفته... یه زندگی نابود شده... یه دل تیکه تیکه شده.. ماندانا میگه خورشید هیچوقت پشت ابر نمیمونه... اما چهارساله خورشید زندگیه من پشت ابر مونده و قصد بیرون اومدن هم نداره... هر چند من که فکر میکنم تا آخر عمر زندگی من ابری و بارونی میمونه... شاید طوفانی بشه ولی آفتابی محاله
با شنیدن صدای راننده به خودم میام... میگه باید پیاده شم... از اتوبوس پیاده میشمو بعد از چند بار عوض کردن اتوبوس بالاخره به شرکت میرسم... نیم ساعتی دیر رسیدم... با سرعت به سمت اتاق میرم و در رو باز میکنم... سلام زیر لبی به همه میدمو به سمت میزم میرم... اشکان و نفس با ناراحتی جوابمو میدن... نازنین هم با بی میلی سری به عنوان سلام تکون میده... حس میکنم یه چیزی شده
با تعجب میپرسم چیزی شده؟
انگار نفس منتظر یه تلنگر بود چون با این حرفم زیر گریه میزنه
با تعجب به نازنین و اشکان نگاه میکنم که اشکان با ناراحتی میگه: رمضانی به نفس گفته خودش رو آماده کنه که به شرکت مهرآسا بره
تازه فهمیدم موضوع از چه قراره
با لبخند میگم این که خیلی خوبه
نازنین با عصبانیت میگه: مثل سنگ میمونی تا حالا متوجه ی احساس این دو تا بهم دیگه نشدی
سری تکون میدمو میگم: نازنین جان با عوض شدن محل کار که قرار نیست احساسشون بهم دیگه عوض بشه... بالاخره همدیگرو میبینند با همدیگه تلفنی حرف میزنند
نفس با هق هق میگه: ترنم من نمیتونم... من تحمل دوری از اشکان رو ندارم... اشکان با بابام هم صحبت کرده قراره بیان خواستگاری.. من به دیدن هر روزش عادت کردم... برای دیدن اشکان هر روز به شرکت میام
اشکان با محبت نگاش میکنه... بعد از جاش بلند میشه و خودش رو به نفس میرسونه ...کنارش میشینه و با ملایمت میگه: خانمم گریه نکن... خودم با رمضانی حرف میزنم که یکی دیگه رو بفرسته


نازنین میگه: این شرکت که یه شرکت بزرگ نیست... چهار تا مترجم بیشتر نداره... اومدیمو تو رو فرستاد میخوای چیکار کنی؟
اشکان نگاهی به من میکنه و با ناراحتی میگه: ترنم نمیشه تو بری؟
لبخند تلخی میزنمو میگم: دیروز من رفتم قبولم نکردن
نازنین پوزخندی میزنه... نفس با التماس به نازنین نگاه میکنه... نازنین میگه: باشه بابا... اونجوری نگام نکن... چیکارت کنم؟
نفس با ذوق از جاش میپره و میگه: واقعا؟
نازنین خندش میگیره و با مسخرگی میگه: واقعا
نازنین با من رفتار خوبی نداره... اما معلومه نفس رو مثله خواهرش دوست داره... از رفتارا و کاراش معلومه که خیلی وقتا هوای نفس رو داره... اما هیچوقت دلیل خصومتش رو با خودم نفهمیدم... چون با کارمندای دیگه هم رفتار بدی نداره... بعضی موقع فکر میکنم شاید از گذشته ام میدونه
نفس با خوشحالی دوباره شوخی و خنده رو شروع میکنه... من هم که خیالم از بابت نفس راحت شد کامپیوتر رو روشن میکنم و کارای نیم کارم رو انجام میدم
تا ظهر کارامو انجام میدمو نفس و نازنین هم یه خورده کار میکنند یه خورده حرف میزنند یه خورده میخندن... اشکان هم با رمضانی صحبت کرد و مثل اینکه رمضانی رو با هزار زور زحمت راضی کرد... قرار شد نازنین ساعت سه اونجا باشه... با فهمیدن این موضوع نفس راحتی میکشمو خدا رو شکر میکنم که این خطر هم از بیخ گوشم گذشت... واقعا برام سخت بود نزدیک سروش کار کنم و هر روز به طعنه ها و بد و بیراهاش گوش بدم... با صدای نازنین به خودم میام
نازنین خطاب به نفس و اشکان میگه: بچه ها بریم یه چیز بخوریم بعد باید منو برسونید
نفس هم با خوشحالی از جاش بلند میشه و میگه: هر چی دختر عموی گلم بگه
نازنین با خنده میگه: برو بچه... خودتی
اشکان هم با خنده میگه: بریم تا دعواتون نشده
همه از جاشون بلند میشنو نفس طبق معمول به من هم تعارف میکنه که قبول نمیکنم بعد از خداحافظی از من به سمت در اتاق میرنو از اتاق خارج میشن... بعد از رفتنشون اتاق سوت و کور میشه ولی من این تنهایی رو به اون شلوغی ترجیح میدم... خیلی گرسنمه اما چیزی با خودم نیاوردم بخورم... همبنجور که دارم فکر میکنم چیکار کنم یاد مهربان میفتم از بی حواسی خودم لجم میگیره... به سرعت از جام بلند میشمو به سرعت اتاق رو ترک میکنم... فقط دعا میکنم که آقای رمضانی نرفته باشه... یا سرعت خودم رو به جلوی اتاق آقای رمضانی میرسونم... طبق معمول از منشی خبری نیست... دیروز هم که اومده بودم منشی نبود... معلوم نیست این منشی کجاست؟... بی خیال منشی میشمو چند قدم با قی مونده رو تا در اتاق طی میکنم و چند ضربه به در میزنم که بعد از چند ثانیه صدای آقای رمضانی رو میشنوم
آقای رمضانی: بفرمایید داخل
در رو باز میکنم و به داخل اتاق میرم
- سلام آقای رمضانی
آقای رمضانی که در حال نوشتن چیزیه با شنیدن صدای من سرشو بالا میاره و میگه: سلام بر دختر گلم.. کاری داشتی دخترم؟
با شرمندگی نگاش میکنمو میخوام موضوع مهربان رو بگم: که میگه: بشین... راحت باش
لبخندی میزنمو روی مبل یه نفره میشینم
که با نگرانی میپرسه: پیشونیت چی شده؟
به این فکر میکنم که این مرد غریبه اولین نفریه که نگرانم شد... حتی تو محل کارم هم کسی از من نپرسید که پیشونیت چی شده؟... هر چند انتظار بیخودیه
با لبخند میگم: چیز مهمی نیست... به دیوار خورد یه زخم سطحی برداشت
با ناراحتی میگه: بیشتر مواظب خودت باش
-چشم
لبخندی میزنه و میگه: بگو ببینم چیکار باهام داری؟
یکم گفتنش برام سخته اما سعیم رو میکنم و میگم: راستش آقای رمضانی... نمیدونم چه جوری بگم؟
آقای رمضانی که شرمندگیه من رو میبینه با لبخند میگه: راحت باش
با ناراحتی میگم: راستش دیروز با یه زنی مواجه شدم که فهمیدم در به در دنباله کاره... مدرکش در حده سیکل... از شوهرش جدا شده و تویه یه انباری زندگی میکنه
آقای رمضانی که خودکار توی دستش بود... اون رو روی میز میذاره و با کنجکاوی به ادامه حرفام گوش میده
وقتی میبینم آقای رمضانی کنجکاو شده یه خورده خیالم راحت تر میشه و با آرامش بیشتری ادامه میدم: پدرش معتاده و اون رو به زور به مردی میده که آدم درستی نبود... در آخر هم مرده یه زن دیگه میگیره و از این زن بیچاره جدا میشه... دیروز اگه من دیر رسیده بودم نزدیک بود بلایی سر این زن بیاد
آقای رمضانی با نگرانی میپرسه: چه بلایی؟
-راستش تو خونه ای که میخواست کار کنه مرد خونه چشم زنش رو دور میبینه و به این زن که خدمتکار خونشون بود نظر داشت... این زن بیچاره هم موضوع رو میفهمه و میخواست فرار کنه که مرد اجازه نمیداد...میخواست به زور اون رو به داخل خونه ببره... که خدا رو شکر من میرسمو همه چیز تموم میشه
آقای رمضانی: خدا رو شکر... پس اون زخم کوچیکی که بالای پیشونیته برای درگیریه دیروزه... لابد باهاش درگیر شدی؟
با خجالت میگم: چاره ای نداشتم
آقای رمضانی: کاره خطرناکی کردی ممکن بود بلایی سر خودت بیاد... باید به پلیس زنگ میزدی
-میترسیدم پلیس دیر برسه
دیگه در مورد اینکه خودم هم گیر افتاده بودم چیزی نمیگم... تو اون موقعیت هر کس جای من بود همین کار رو میکرد
آقای رمضانی: باز میگم اشتباه کردی ولی خدا رو شکر بخیر گذشت
سری تکون میدمو با التماس میگم: آقای رمضانی میتونید کاری براش کنید؟ خیلی نگرانشم... به جز شما کسی رو نمیشناسم که بخوام ازش کمک بگیرم... از اونجایی که آدم با خدایی هستین و همیشه به همه کمک میکنید تصمیم گرفتم این موضوع رو با شما در میون بذارم
دستی به صورتش میکشه و میگه: زیاد از کار این منشیم راضی نیستم سه چهار باری هم بهش تذکر دادم ولی توجهی نمیکنه... بهش بگو بیاد اینجا به عنوان منشی کار کنه
-ممکنه زیاد با کار اینجا آشنا نباشه
لبخندی میزنه و میگه: نگران نباش... هواشو دارم
-واقعا من رو مدیون خودتون کردین
با مهربونی میگه: تو هم مثله دختر خودمی... این حرفا چیه
از جام بلند میشمو میگم: مثله همیشه بهم لطف دارین... اگه اجازه بدین برم به بقیه کارام برسم
آقای رمضانی: برو دخترم... اینقدر هم از خودت کار نکش... جونی برات نمونده
- خیالتون راحت من اگه بیکار بمونم دیوونه میشم
آقای رمضانی: امان از دست شما جوون های امروزی
خنده ای میکنم و یه خداحافظ زیر لبی به آقای رمضانی میگم و بعدش از اتاق خارج میشم


به سمت اتاقم حرکت میکم خیالم از بابت مهربان هم راحت شد... هر چند از بابت منشی یه خورده ناراحت شدم... دوست نداشتم باعث بیکاری کسی بشم ولی خداییش هر وقت خودم هم اونطرفا میرفتم از منشی خبری نبود... اگر هم بود کاری واست انجام نمیداد... توی راه مش رضا رو میبینمو با لبخند میگم: سلام مش رضا
مش رضا: سلام باباجون... حالت خوبه دخترم؟
با لبخند میگم: مرسی مش رضا، شما چطورین؟
مش رضا: منم خوبم... چایی میخوری باباجون؟
با لبخند میگم: نیکی و پرسش؟
میخنده و میگه: برو تو اتاق الان برات میارم
ازش تشکر میکنمو به سمت اتاق میرم... وقتی به اتاق میرسم پشت میز میشینمو ادامه کارام رو انجام میدم
بعد از چند دقیقه مش رضا برام یه استکان چایی خوشرنگ با دو تا شیرینی میاره و میگه: شیرینی ازدواج یکی از همکاراست
با لبخند میگم: ایشاله خوشبخت بشه
دستشو بالا میبره و میگه: ایشاله همه جوونا خوشبخت بشن
بعد هم میگه: بخور دخترجون اینقدر از خودت کار نکش... ضعف میکنی
ازش تشکر میکنم که اونم سری تکون میده و از اتاق خارج میشه... بعد از رفتن مش رضا یه دونه از شیرینی ها رو برمیدارمو یه گاز بزرگ بهش میزنم... خیلی گرسنه بودم... همونجور که به کارام میرسم شیرینی و چایی رو هم میخورم... خدایا بزرگیتو شکر با خودم میگفتم چه جوری تا عصر دووم بیارم... حقا که بزرگی
آهی میکشمو زیر لب میگم: شاید با همه ی بد بودنام هنوز هم از جانب اون بالایی فراموش نشدم
برام جالبه این همه در حق خدا کوتاهی میکنیمو فراموشمون نمیکنه... این همه به بنده های خدا لطف میکنیمو زودی از جانبشون فراموش میشیم
شیرینی و چاییم که تموم شد با خیال راحت تمام کارای نیمه تموم دیروزم رو انجام میدم... کارم تقریبا تموم شده... ساعت چهاره... امروز کارام خیلی زیاد بود خیلی خسته شدم ولی تونستم زود انجامشون بدم... با همه ی اینا حوصله ی خونه رفتن ندارم... یه متن ترجمه نشده دارم که باید ترجمش کنم اما میخواستم فردا انجام بدم... تصمیم میگیرم اون متن رو هم تجربه کنم حالا خونه هم برم نمیتونم درست و حسابی استراحت کنم... فقط باید از این و اون حرف بشنوم... متن رو جلوم میذارمو یه خودکار تو دستم میگیرم.. شروع میکنم به ترجمه کردن متن... مابین ترجمه ها مش رضا میاد یه خورده نخود و کشمش برام میاره و میگه: باباجون اینا سوغاتی مشهده پسر و عروسم مشهد رفته بودن... اونا واسم آورده دیدم کارات زیاده گفتم یه خورده برات بیارم ضعف نکنی... بغض تو گلوم میشینه... به سختی لبخندی میزنمو از جام بلند میشم... با مهربونی نگاش میکنم میگم: شرمندم کردین... چطور میتونم این همه لطف تون رو جبران کنم
مش رضا: این حرفا چیه باباجون... بخور نوش جونت
بعد هم ظرف شیرینی و استکانها رو از روی میز برمیداره و از اتاق خارج میشه... با رفتن مش رضا خودم رو روی صندلی پرت میکنمو سرم رو بین دستام میگیرم... اشکی از گوشه ی چشمم سرازیر میشه... از بس بی رحمی دیدم این محبتا برام غریبه... چقدر خوبه که تو این شرکت کار میکنم... آقای رمضانی و مش رضا خیلی وقتا هوامو دارن... این مرد با نداشتنش کلی بهم کمک میکنه... اما بقیه سختیهامو میبینندو میگم باید بکشی حقته... یاد گذشته ها میفتم اون وقتا که همه چیز خوب بود... اون موقع ها که همه نگرانم میشدن... اون موقع ها که مامان برام لقمه میگرفتو میگفت بی صبحونه نرو ضعف میکنی... اون موقع ها که سروش هزار بار در روز برام زنگ میزد... اون موقع ها که هی سروش اصرار میکرد و میگفت غذای دانشگاه رو نخور میام دنبالت با هم بریم بیرون غذا بخوریم... اون موقع ها که برای یه سرماخوردگی ساده ی من همه خودشون رو به آب و آتیش میزدن... الان که به اون روزا فکر میکنم فکر میکنم همه ی اونا یه خواب بوده... یه رویای محال... حالا اگه واسه کسی تعریف کنم فکر میکنه دارم دروغ میگم... نگاهی به لباس تنم میندازم یه مانتوی مشکی ساده... یه شلوار لی رنگ و رفته... یه مقنعه ی مشکی و یه کفش اسپرت... کی فکرشو میکرد منی که قبلنا برای گرفتن یه جوراب کل پاساژا رو زیر و رو میکردم الان وضعم این باشه...
آهی میکشمو با خودم میگم: چی بودم و چی شدم





نوع مطلب : ஜسفر به دیار عشقஜ، 
برچسب ها : سفر به دیار عشق، قسمت چهارم، داستان عاشقانه، رمان عاشقانه،
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 19 تیر 1392
چهارشنبه 19 تیر 1392 01:34 بعد از ظهر
سلام خوبی ؟ از وبلاگت خیلی خوشم اومد به منم سر بزن بازم میام . مرسی
علی راد

ممنون
حتما سر میزنم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


این پایگاه مکانی است برای ارائه نظرات شما عزیزان جهت بیان حرف دل همچنین آزادی بیان در چارچوب اخلاق اصل اولیه ما است

و نیز نکات ذیل:

1-استفاده از تمامی مطالب این پایگاه با ذکر منبع یا نام نویسنده مجاز است

2- تمامی کامنت های تبلیغاتی بدون مطالعه و بررسی پاک خواهد شد.

3- در خواست تبادل لینک تنها از طریق پیام خصوصی و نیز بررسی ارتباط موضوعی مورد تصمیم گیری قرار خواهد گرفت

4- ارسال نظرات شما خوانندگان بزرگوار در راه اعتلای فضای وب و پیشرفت ما و نیز کشف ایرادات و اشکالات بسیار حائز اهمیت است.

5- کلیه مطالب دوستان به شرط موضوعیت با خط مشی وبلاگ با نام خود این عزیزان منتشر خواهد شد.

مدیر وبلاگ : علی راد
صفحات جانبی
نظرسنجی
به نظرتون مترادف عشق چی می تونه باشه؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
ارسال مطلب شما برای درج در وب
فرستنده
آدرس ایمیل
امکانات دیگر
کلیه حقوق این وبلاگ برای عاشقانه ترین وبلاگ محفوظ است